بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای تــــــــــــــــــــــو
باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت
تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت
درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر
از لبانت جاری شد
تو مثل هیچ کس مهربان بودی
تو مثل هیچ کس خندان بودی
تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود
وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
همیشه در کنار هم باشیم
وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی
ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
ویار همیشگی من باشی
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد
تا من بیشتر از تو
تورا ببینم
فـــــــــــــــــــــــــــــــــدات همقسم
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
تورا دوست میدارم هم قسم
باز هم امروز در دلم دردی دارم بازم چشمانم از حسرت خیس است
آخر چرا تو را غریبه میدانم؟
تو که تمام دل را مال خود کرده ای تو که الماس چشمایم را گرفته ای
یادت است غریبه من انروز تو را دیدم
من بین آن همه چشم تو را شناختم تو را که با همه فرق داشتی اما چرا همه نمیرفتند
تا من بتوانم با تو تنها باشم؟
تو را که بعد از آن قبله ام را بر گرداندم و چشمهایم گریان است
مدتی است که مثل روحی سرگردانم
مثله روحی که در کوچه های شعر به دنبال آشنایی تو می گردم
تا شاید دستهایم که از لبهایم عاشقترنداز تو نشانی پیدا کنند
