عشق اول... عشق جاوید

دستانم به وسعت فاصله ها خالیست

چشمهای تو... تقدیم به عشقم

چرا نمی کشد مرا خدای چشمهای تو

میان اب واتشم برای چشمهای تو

قسم به ساحت غزل دقیقه ای هزار بار

دلم عجیب میکند هوای چشمهای تو

چقدر با ستاره ها به لحن اب و اینه

شبانه حرف میزنم بجای چشمهای تو

از ان شبی که دیدمت همان یکی دو قرن پیش

نشسته ام کنار دل به پای چشمهای تو

سکوت گاه گاه تو مرا شکنجه میدهد

خدا کند که بشنوم صدای چشمهای تو

اگر چه شرم میکنم بگویمت که شاعرم

ولی تمام این غزل فدای چشمهای تو

[ سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ] [ 4:29 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

متن آهنگ تایتانیک



 

Every night in my dreams. I see you. I feel you  

That is how I know you go on 

Far across the distance and spaces between us

You have come to show you go on

Near. Far. Wherever you are

I believe that the heart does go on

Once more. You open the door

And you re here in my heart

And my heart will go on and on

Love can touch us one time

And last for a lifetime

And never let go till we re gone   

Love was when I loved you

One true time. I hold too 

In my life we ll always go on

Near. Far. Wherever you are

I believe that the heart does go on

Once more. You open the door

And you re here in my heart

And my heart will go on and on

You re here. There s nothing I fear

And I know that my heart will go on

Well stay forever this way

You are safe in my heart

And my heart will go on

And on

 

هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم

و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری

دوری، فاصله و فضا بین ماست

و تو این را نشان دادی و ثابت کردی

نزدیک، دور، هر جایی که هستی

و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد

یک بار دیگر در را باز کن

و دوباره در قلب من باش

ما می توانیم یک بار دیگر عاشق باشیم

و این عشق می تواند برای همیشه باشد

و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد

عشق زمانی بود که من تو را دوست داشتم

دوران صداقت، و من تو را داشتم

در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید

نزدیک، دور، هرجایی که هستی

من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید

یک بار دیگر در را باز کن

و تو در قلب من هستی

تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم

می دانم قلبم برای این خواهد تپید

ما برای همیشه باهم خواهیم بود

تو در قلب من در پناه خواهی بود

و قلب من برای تو خواهد تپید

و خواهد تپید...

 

[ دوشنبه ششم آبان 1392 ] [ 6:58 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

ای کاش


ای کاش با تو میموندم

ای کاش از تو میخوندم

ای کاش لحظه هام بوی تو رو داشت
ای کاش ای کاش

عشقت عشق دنیامه
عشقت شوق فردامه
عشقت ای کاش غم توی قلبم نمیذاشت
ای کاش ای کاش

ای وای قلبم بی تابه
ای وای چشمام بی خوابه
کاش با من بودی هر شب
هرجا مهتاب مهتابــــــــــه
آه ای کاش
ای کاش ای کاش

چشمات چشمه نورن
چشمات مست و مغرورند
قلبت ای کاش شور و حال قلبمو داشت
ای کاش ای کاش

برگرد بی تو گریونم
برگرد با تو میمونم
ای کاش اون نگات تنهام نمیذاشت
ای کاش ای کاش
ای وای قلبم بی تابه
ای وای چشمام بی خوابه
کاش با من بودی هر شب
هرجا مهتاب مهتابــــــه
آه
ای کاش

[ شنبه پانزدهم تیر 1392 ] [ 6:50 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

داستان دوست داشتن

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 9:36 قبل از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

ته دل

بعضی آدم ها را نمیشود داشت

فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت!

بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آنها!

اصلا به آخرش فکر نمیکنی...

آنها برای این هستند که دوستشان بداری

آن هم نه دوست داشتن معمولی، نه حتی عشق!

یک جور خاصی دوست داشتن که اصلاً هم کم نیست...!

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم

در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 1:13 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

یه راهی بهم نشون بده...




بعضیا...

به بعضی ها  باید بگی: خواهش میکنم عزیزم شما رو مخ من جا داری...

بعضی ها هم هستن که نه میشه باهاشون حرف زد، نه میشه به حرفاشون گوش داد فقط باید ساعت 9 شب بذاریشون دم در...
به بعضیام باید گفت: گاز نگیر عزیزم من فقط میخوام بهت محبت کنم همین...

خلاصه بگم بودن با بعضی ها لیاقت نمیخواد، اعصاب میخواد، اعصاب...

بعضی ها رو باید از تو رویات بکشی بیرون

   محکم بغلش کنی بعدآروم در گوشش بگی :

اخه تو چرا واقعی نیستی لامصب...!!!

نمی دونم کجا چشم گذاشته بودم ...

که سالهاست...گم شده ای...


جای خالیت را نفس عمیق میکشم

عطرت ازتو باوفاتر است...
بودن با بعضیا لیاقت میخاد...
من نداشتم

وقتی تنهایی...

وقتی خسته ایی...

وقتی بغض داره خفت میکنه...

وقتی اشکات توچشمات حلقه زده...

وقتی منتظری یکی بگه چی شده تا بغضتو بترکونی...

وقتی دونفر رو میبینی که عاشقن دلت میترکه...

وقتی دور وبرتو نگاه میکنی میبینی هیچ کسی

مال تونیست وتنهایی...

وقتی توی این دنیا هیچکی مال تو نیست...

وقتی داری از غصه میترکی هیچ کسی رو نداری

سرتو بزاری روی شونه هاش زار بزنی...

وقتی تو موندی وخودت...

وقتی به عکسش خیره میشی...

وقتی حتی نمیتونی باچشمات بهش التماس کنی برگرده...

 وقتی هرروز میبینیش ونمیتونی ازش دل بکنی...

وقتی به خدا التماس میکنی که زمان به عقب برگرده...

وقتی از همه ناامیدی...

میگی لعنت به من ...
لعنت به عاشقیم...


منو ببخش که با حرفام اذیتت کردم
عشقم نمیدونم واقعآ چیکار کنم
پیامات همه میرسه

[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 2:33 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

درداست اندازه ی عشق...

بزن به سلامتي حرفهاي دلت که به کسي نگفتي
بزن به سلامتي اينکه کوه درد بودي ولي دم نزدي
بزن به سلامتي تنهايي هات ولي تنهايي رو دوست نداشتي
بزن به سلامتي آرزوهايي که نتونستي لمسشون کني
بزن به سلامتي عشقي که طالعش به اسمت نبود ...ولي هنوزهم دوسش داري
بزن به سلامتي شبهايي که تو تنهاييهات گريه کردي ولي نميدونستي براي چي از دستش میدی
بزن به سلامتي دوست و آدمهايي که از پشت خنجر زدن
هنوز مست نشدم نگاه مي کنم به ته شيشه و آخرين پيکم

هی خدا دمت گرم....

.....حالا کی یه قلیون مرد برام چاق میکنه؟




ادامه مطلب
[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 6:1 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

درداست اندازه ی عشق



درد تنهایی کشیدن
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید
شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی...!
و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم
خریده ام...

تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان
دیوانه
خود خواه
بی‌ احساس.......

نمیـــــــفروشــــــــــم​.





 بن بست زنـدگی است
جــایــی کـه
نـه حـــق خــواسـتن داری
نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن





[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 5:24 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

درداست اندازه ی عشق



دوستی های دیرینه معنای زندگی هستند هرکجا هستی باش به یادت حس خوبی دارم

بودنت برای من زیباترین اتفاق هستی بود و داشتن و نداشتنت اثری بر این زیبایی نداشت. ممنونم از این که روزگاری برایم بودی تا خاطره دوست داشتن روی پیراهن دیروزهایم نقش ببندد. ...

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:23 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

سلام زندگی من


سلام
سلامی به لطافت اولین سلامی که برایت نگاشتم.
سلامی به بزرگی,بزرگواریت
سلامی به بلندای کوه مهربانیت
و
سلامی به درازای شب هایی که بی تو گریستم.
عزیزم...
سلام امشب من,سلامی است از روی دلتنگی
سلامی مملو از شرمندگی

سلامی که یک عالمه عشق با خود به همراه دارد و یک دنیا سکوت!
دیروزهای قشنگ... و امروزهای بیرنگ
بی تو اینجا یلدایی خاموش بر ثانیه ها حکم میکند.
و قلبم در سکوت خاموش شب های تنهایی با تنهایی اش همزبانی میکند.
بی تو اینجا منم و من و تنهایی من!
قصه دل دادگی ما بی آنکه بخواهیم شکل گرفت.
در گذر زمان به اوج خود رسید و بی آنکه بخواهیم درثانیه ها حبس شد...
کاش ستاره خوشبختی من تا همیشه پرنور می ماند
وکاش من برای همیشه با تو
و تو برای همیشه با من
می ماندم و می ماندی.
و امروز که این سطرها را به یاد تو پر میکنم
به حرمت نام زیبایت لبخندی میزنم
و امید میبندم به روزهای پر طراوتی که سهم یکی شدن ماست.
دوستت دارم به اندازه تمام دوستت دارم هایی که نگفتم و بایستی میگفتم.

عشقم جواب سلام واجبه...


ادامه مطلب
[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 8:25 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

دوباره مینویسم


دوباره بــرایت مینویسم …

همانند پسـر کوری که هــر روز به ماهی قرمز” مـرده اش “غذا میداد



دیوونگی یعنی :

عکسشو تو گوشیت هی نیگاه کنی ، واسه بار هزارم ...


انگار تا حالا ندیدیش ...!


بوسش کنی محکم مث دیوونه ها !!


بگی آخه دلم همش یه ذره میشه برات ...


بغض کنی و اشکات بریزه ...

تصورکنی


شمارشو با ذوق می گیری شاید اینبار  ....


شاید با مهربونی بگه جونم ...


شاید ..شاید ..شاید ...


همین شاید گفتنات...


بعد مجدداً بمیری...!




گاهی وقتا دلم میخواد خدا بیاد پایین دستام رو بگیره و اشکامو پاک کنه بگه :

گریه نکن ،چیه آدم ها اذیتت کـردن؟

بیا پیــش خـودم …





[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 1:32 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

بی رحم



وقــتــﮯ
مـهـربـانـیــﭟ از دور

اینـﻖـدر نــزدیـــڪ اسـت



حس میــــڪـنــم



جــغــرافــیــا


یـــڪ 【 دروغ 】 تـاریـخـیـسـت . . . 





کسی هست آغوشش را،

شانه هایش را


به من قرض بدهد !


تا یک دل سیر گریه کنم؟!


بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی ؟


ادامه مطلب
[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 1:31 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

Remember me

Remember
Remember, I will still be here
به یاد داشته باش، من اینجا می مونم
As long as you hold me, in your memory
تا جایی که من رو در خاطراتت نگه داری
Remember, when your dreams have ended
به یاد داشته باش، وقتی رویاهات به پایان رسیدن
Time can be transcended
زمان میتونه از ما سبقت بگیره
Just remember me
فقط من رو به یاد داشته باش
I am the one star that keeps burning, so brightly,
من تنها کسی هستم که بسیار درخشان شروع به سوختن کردم،
It is the last light, to fade into the rising sun
و این آخرین نوریست که در روشنایی خورشید محو میشه

 

I'm with you
من یا تو هستم
Whenever you tell, my story
هرجا که داستان من رو به زبون بیاری
Remember, I will still be here
به یاد داشته باش، من اینجا می مونم
As long as you hold me, in your memory
تا جایی که من رو در خاطراتت نگه داری
Remember me
منو به یاد بیار
I am the one voice in the cold wind, that whispers
من تنها صدا در آن باد سردی هستم که در در گوشت نجوا می کنه
And if you listen, you'll hear me call across the sky
و اگه گوش بدی، صدای من را از طرف آسمانهای خواهی شنید
As long as I still can reach out, and touch you
تا اونجا که بتونم بهت می رسم و نوازشت می کنم
Then I will never die
و اون موقع است که هرگز نمی میرم
Remember, I'll never leave you
به یاد داشته باش، هرگز ترکت نمی کنم
If you will only, Remember me
اگه فقط من رو در خاطرت نگه داری

Remember me
منو بخاطر بسپار
Remember, I will still be here
به یاد داشته باش، من اینجا می مونم
As long as you hold me, in your memory
تا جایی که من رو در خاطراتت نگه داری
Remember, when your dreams have ended
به یاد داشته باش، وقتی رویاهات به پایان رسیدن
Time can be transcended
زمان میتونه از ما سبقت بگیره
I live forever
زندگی جاودانه ای پیدا می کنم
Remember me
من رو به خاطر بسپار
Remember me
من رو به خاطر بسپار
Rememberme
من رو به خاطر . . .بسپار

 

[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 10:49 قبل از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]




[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 10:56 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست



دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 10:41 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب

عـاصی شدم ، بریـده ام از اینهمه عـذاب

از گـریـه هـای هـرشبـه ام روی رختـخواب

ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای

ده سال مـی شود کـه خـرابـم...فقـط خـراب

شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی

شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب

از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟

جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟

جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد

جـز قـرصهـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟

اصـلا تـو بـهترین بشـری!!مـن بـدم بـدم!

بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب
[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 10:12 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

تا تو نخوابی نمی‌برد خوابم



شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟
چه بگویم با تو ؟
دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ، ننگ که نیست
چه بگویم با تو ؟
که سحرگه دل من باز از دست تو ای رفته ز دست
سخت در سینه به تنگ آمده بود





 



یه جایی باید دست آدما رو بکشی

نگهشون داری

صورتشون رو میون دستات محکم بگیری

بگی:ببین !

من دوست دارم !نرو !


[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 10:8 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

دلتنگیامو بخون...


امروز که بعد از تقریاً 6سال اومدمو و به وبلاگم سر زدم تازه فهمیدم آدما عوض نمیشن...

هنوز عشقت مثه روز اول گرمه گرمه و هنوز قلبم برای دیدنت تند تند میزنه ...

هنوز شبا میای تو خوابم و باهام مهربونی...

هنوز تشنه ی صداتم...

هنوز محتاج نگاتم...

و تو هنوز عشق جاوید منی...

و هنوز این من و تو توی حسرت ما شدن میسوزه...

عشقم ببین... حالا که دیگه بچه نیستم؟

این روزا احساس میکنم بی تو بودن دروغه...

من به همه دروغ گفتم و میگم...

اونی که از قلبم نمیره تویی..

تویی که همه احساسم درگیره توه...

بغض روزو اشک شبم توییی.... 

دوستت دارم عشق جاویدم...

دلم برات خیلیی خییلی تنگ شده...

واسه دستاتو گرفتن ...

واسه چشمای مهربونت...

واسه خنده هات...

وااااااااااااااااای  از دوریت.........

به دادم برس...........

[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 2:55 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

لیلی مظهر عشق است و...

خدا به شیطان گفت:لیلی را سجده کن.شیطان غرور داشت،سجده نکرد.گفت:من از آتشم ولیلی گل است.

خدا گفت:سجده کن زیرا که من چنین می خواهم.شیطان سجده نکرد.سرکشی کرد و رانده شد و کینه لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد که بی آبرو کند و تاواپسین روز حیات فرصت خواست.خدا مهلتش داد.اما گفت:نمی توانی ،

هرگز نمی توانی .لیلی دردانه من است.قلبش چراغ من است و دستش در دست من.گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.و می کوشد بال لیلی را زخمی کند .

عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.دستها یش پر از حقارت و وسوسه است .او بدنامی لیلی را می خواهد .بهانه بودنش تنها همین است.می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی رنج شیطان است.شیطان از انتشار لیلی می ترسد. لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.
 
 

 
 
 
 
کاخ من
با خودم می گویم
باید از خاطره ام محو شود
آنکه با شعله قهر
دل من را سوزاند
شادمانی را کشت
عاشقی را ترساند
عشق هم پر زد و رفت
و پس از پر زدنش
آشیانم را
پاک می سازم از این خاکستر
و در آن می سازم کاخی از مهر و غرور
تا دگر هیچ کسی
نتواند با نگاهی آسان
خرد و ویرانه کند کاخ مرا!
[ جمعه سوم خرداد 1387 ] [ 1:52 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

عبور خاطره ها..............

عــــــــبـــور خاطــــره...
 
دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم...
 
 خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...
 
 می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...
 
 من می خواهم تا آخر تمام پائیز های دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق 
 
 آخرین باران اشک بریزم...
 
 تا زمانی که ماهیها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...
 
 تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...
 
 تا سالها بعد...سالهایی که چشمان توعطر عشق را نوازش میکنند... 
 
 زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود...
 
 اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...
 
 افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...
 
 افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است...
 

 
خط آخر:
بس که سر خوشم بهار می آید بس که مرهون محبت مانده ام بهار می آید
بس که کندم از دلچسبی های ناقلا بهار می آید
بس که حالم بالیدنی است بهار می آید شاید بهار می آید که حسم یکتایی نکند
خالی نباشد پشتش و تن درد نگیرد از بی پشتی و همرنگی

 

 

[ یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ] [ 7:25 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

برای تو

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای تــــــــــــــــــــــو
 
باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
 
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت
 
 درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر
 
از لبانت جاری شد

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود

وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
 
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
 
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
 
همیشه در کنار هم باشیم

وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی

ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
 
ویار همیشگی من باشی
 
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو
تورا ببینم
 
فـــــــــــــــــــــــــــــــــدات همقسم
 
 
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
تورا دوست میدارم هم قسم
 
باز هم امروز در دلم دردی دارم بازم چشمانم از حسرت خیس است
 
آخر چرا تو را غریبه میدانم؟
 
تو که تمام دل را مال خود کرده ای تو که الماس چشمایم را گرفته ای
 
یادت است غریبه من انروز تو را دیدم
 
 من بین آن همه چشم تو را شناختم تو را که با همه فرق داشتی اما چرا همه نمیرفتند
 
تا من بتوانم با تو تنها باشم؟
 
تو را که بعد از آن قبله ام را بر گرداندم و چشمهایم گریان است
 
مدتی است که مثل روحی سرگردانم
 
مثله روحی که در کوچه های شعر به دنبال آشنایی تو می گردم
 
تا شاید دستهایم که از لبهایم عاشقترنداز تو نشانی پیدا کنند
 

دستت را به من بده

[ یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ] [ 1:3 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

آمده ام خوب من...

با همهٔ بی‌سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام

دل‌خوش گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

آمده‌ام با عطش سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی‌ام

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست تشنهٔ یک صحبت طولانی‌ام

ها به کجا می‌کشی‌ام خوب من ها نکشانی به پشیمانی‌ام

[ جمعه بیست و سوم آذر 1386 ] [ 7:3 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

تقدیم به بهترینم که یادش آرامش ابدی قلب من است:

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

__________________
كوه با نخستين سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستين درد
در من زندانی ستمگری بود
كه به آواز زنجيرش خو نمی كرد
و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم...
[ جمعه بیست و سوم آذر 1386 ] [ 6:45 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

امشب


همین امشب فقط امشب فقط

هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خوده
عاشق شدن باش
در آوار همه آینه ها
تکرار من باش
همین امشب کلید قفل این
زندون تن باش

رو گلدون رفاقت
بریز عطر سخاوت
بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان
ای درد را درمان
ای سخت و آسان
آغاز را پایان

ببار ای ابرکم
بر من ببار و تازه تر شو
ببار و قطره قطره
نم نمک آزاده تر شو
توی این باغ پر از برگ
و پر از خواب ستاره
اگه پر میوه ای پر سایه ای
افتاده تر شو

رو گلدون رفاقت
...

امشب ببین که دست من
عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم
نفس نفس دوستت داره
صدا صدا صدای من
به وسعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکر
بیا به جنگ تن به تن


ببار ای ابرکم
...

رو گلدون رفاقت


 

[ شنبه سوم آذر 1386 ] [ 10:10 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

خداحافظ...

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن


خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه


[ شنبه سوم آذر 1386 ] [ 9:57 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

بغض صدامو میشناسی...........؟

ای که بی تو خودمو . تکو تنها میبینم
هر جا که پا میزارم تو رو اونجا میبینم

یادمه چشمایه تو . پر دردو غصه بود
قصه غربت تو . قدر صد تا قصه بود

یاده تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو اتیش میزنه

تو برام خورشید بودی تویه این دنیایه سرد
گونه هایه خیسمو دستایه تو پاک میکرد

حالا اون دستا کجاست . اون دوتا دستایه خوب
چرا بی صدا شده . لب قصه هایه خوب

من که باور ندارم . اون همه خاطره مرد
عاشق اسمونها پشت یک پنجره مرد

اسمون سنگی شده . خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها . گریه هامو ندیده

یاده تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو اتیش میزنه

یاده تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو اتیش میزنه
[ شنبه سوم آذر 1386 ] [ 9:52 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

با تو............

کاش می شد قلب ها آباد بود

 

کینه و غمها به دست باد بود

 

 کاش می شد دل فراموشی نداشت

 

نم نم باران هم آغوشی نداشت

 

کاش می شد کاش های زندگی

 

گم شوند پشت نقاب بندگی

 

 کاش می شد کاش ها مهمان شوند

 

در میان غصه ها پنهان شوند

 

 کاش می شد آسمان غم گین نبود

 

رد پای قهر و کین رنگین نبود

 

کاش می شد روی خط زندگی

 

با تو باشم تا نهایت سادگی

[ پنجشنبه یکم آذر 1386 ] [ 8:14 بعد از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

به شوق تو...

به شوق تو

همچون شبنم روی برگ درخت باغچه مان

روزی آرام

چشمانم را با اشکهای دلتنگی ام

پاک

برچهره ی زیبای تو دوخته ام

پرنده زیبای من

براستی با آن همه دلبستگی

با کدامین تاب و توان

دل از تو برکنم؟

 

[ یکشنبه بیستم آبان 1386 ] [ 5:19 قبل از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

دل من اسمتو فریاد می زنه

روی سکوی کنار پنجره همه شب جای منه

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم همیشه یار منه

کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره

می پرن تو کوچه خوشحال از اینکه آزاد شدن

نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن

دیگه بیداری شب عادتمه همدم سکوت تنهایی من

تیک تیک ساعتمه تیک تیک ساعتمه

حالا من موندم و یک دونه ورق

که اونم از اسم تو سیاه میشه

همه چیز تو زندگی اخرش به پای تو هدر می شه

چشمونم فاصله رو از پنجره دید می زنه

دلم اسم تو رو فریاد می زنه

[ یکشنبه بیستم آبان 1386 ] [ 5:8 قبل از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]

به یاد بیار


وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره .............................

وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی........................

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه ....................

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته................

وقتی چشمات تهی از تصویر شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند می زنه.......

وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که توی آغوشت جا می گرفت ..............

وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم می شد .........

[ شنبه نوزدهم آبان 1386 ] [ 5:42 قبل از ظهر ] [ من و تنهایی ] [ ]